|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
بدو بیا تا بابزرگ نیومده بریم پشت بوم اسباب بازی هارو که نیاوردی... عیب نداره من اینا رو از تو بوفه برداشتم کم هس اما خوب 2تا خاله بیشتر نمی شیم بقیه می شن بچه... ببینم چیا آوردی... (استکان 4 تا 2تا سینی فلزی از این گرد کوچیکا یه قوری یه قندون 5 تا نلبکی 6تا قاشق یه نمک پاش 3پیش دستی ملامین یه دیگ کوچیک و گوشت کوب و چاقو...) از پشت شیشه سرک می کشن و تیکه تیکه ظرف ها رو می برن پشت بوم... آخ جون اینجا کلی پُشتی هس می تونیم خونه دُرُس کنیم... پشتی ها رو مربع مستطیل می چینن یه خاله با 3 تا بچه یه خاله با 4تا ... تو خونه ها همین قد جا هس که کیپ کیپ بشینی... حالا وقته تقسیم اسباب هاس... قوری و قندون مال من بقیه رو تو تقسیم کن... اِهِکی فک کردی خیلی زرنگی؟ اون دو تا من، بقیه رو تو تقسیم کن... خواب باشه... اصن چه بهتر ! دیگ مال من چاقو و گوش کوب ُ... صب کن ببینم ایجوری من تو چی غذا بپزم؟ من تو چی چای درس کنم... ... ول کنین بابا ما خوراکی آوردیم چی هس حالا؟ غوره... برگ غوره ...آلبالو... نمک... خیار... گوجه سبز...چایی...تاید... صابون ... شامپو... گلِ سر... مسواک...آینه... یه مشت سنگ... برگ گل شمدونی... واستا واستا منم از تو باغچه چندتا کرم پیدا کردم اه ه ه ... چِندِش... اینارو که نمی شه خورد آخه! از هیچی که بهترِ! من که به مامانم می گم از تو کیفش ماتیک برداشتی... اِی نامرد...منم که می دونم فندک و سوئیچ ماشین بابات کجاست... تازه سمبه ی چرخ گوشتم همه فهمیدن گم شده... من که می دونم کی به جای استخون داده به سگِ تا چالش کنه تو باغچه... شما دخترا همتون همینین خاله بازیم شد بازی... ( لگد می زنه خونه ها رو خراب می کنه... آشوبی به پا می شه که نپرس... یکی موهای اون یکی رو می کشه... یکی اون یکی رو گاز می گیره... یکی سنگ پرت می کنه... یکی هم دامنشُ گرفته جلوی آشپزخونش تا چیدمانشُ خراب نکنن...2 3 تا از کرم له شدن... آلبالو ها فرشُ کثیف کردن... یکی آب ُ صابون قاطی کرده با دستاش حباب درس می کنه... یکی چاقو برداشت موهای اون یکی رو برید... یکی برگارو می جوه و صدای گوسفند در میاره...یکی برگای گل رو با آب دهن می چسبونه رو ناخناش تا مثه لاک بشه... دوتاشون هنوز دارن قوری و قندونُ به سمت خودشون می کشن... یکی با گوشت کوب زد رو قوری و قوری شیکس ... خوردش رف تو پای اون یکی... سنگ خورد و سر یکی شونو زخمی کرد... اما از بس سرو صدا زیاد بود صدا به کسی نمی رسید... صدای زنگ در همشونُ ساکت کرد...) اونکه هنوز داش از چیدمان آشپزخونش مواظبت می کرد آروم زمزمه کرد... بچه ها بابزرگ اومد! پ ن : آب سایه شو بهم نشون داد...
+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 12:23 توسط خودم |