|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
چی فک می کنه؟ منو به زور انداخته تو ماشین که چی؟ آهنگی که دوس دارم... شیشه های تا ته پایین وقته بارون... سیگار کشیدن اون! هه هه! به دود حساسیت داش... گذاشتنِ دستم رو دنده... لمسش موقع عوض کردنِ دنده... شیش تیغه کردنِ صورتِ استخونیش... عطرِ من... سیگار! سردته؟ ! مسخره اس... باید پشتِ چِش نازک کنم و پوزخند بزنم... چشامو از روش برگردونمو به بیرون زل بزنم... کویر خشک و خاکی لبم حتی تحمل پوزخندم نداش... ترک برداش... طبق عادت شرورع کردم به دندون گرفتن لبام... مزه ی شور خون حس درندگیمو بیشتر می کرد... نا خدآگاه زبونم روی دندونای نیشم سُر می خورد... دلم می خواس بجوم... یه چیزه سختُ... مثه چِشای ناراسته اون... بدونه اینکه سر برگردونم با گوشه ی چش نگامو خرجش کردم... چشامو بستمو دستمو از زیر دستش برداشتم... خدایا سرم به نقطه ی جوش رسیده بود... چشام سرخ می دید... موهام تو دستای قفل شدم به هن هن افتاده بود... یه لحظه چشم به آینه بغل افتاد... کامیون... در باز شد... (سرشُ تو بغل گرفته و زار می زنه... زِرِ بیخود... هنوز چند تار از موهای نیمه جونش بین انگشتاش هن هن می کردن... اما چندین متر از محلِ تولدشون که تو دستای خونی اون بود فاصله داشتن... .) پ ن بی ربط: دیشب ۷ خط شدم ... البته با مُل سرخ نه زرد... البته تو خواب!![]()
+ نوشته شده در 88/07/21ساعت 19:54 توسط خودم |