|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
متن اصلی داستان سفید رنگِ! هفت میلیونو هفصدو هفتادو هف هزار و هفصدو هفتادو هف بار به توِ هَشَل هف گفتم ... گفتن... گفتش...اما کو گوش که بشنوه تازه گیرم که گوشم داشتی کو عقل که بفهمه؟... از صب که داشتی تنت می کردی یه گوشَش در رفته بود... اینقد باش ور رفتی تا وا رف حالا نشستی داری می شکافیش گوله گوله کاموا دُرُس می کنی که چی؟!! آب بگیری بکنی تو گوشِت؟! بعد بشینی آرزو کنی که کاش بافتن بلد بودیُ خودت اونجور که دوس داشتی می بافتی... آخه روانی اگه همه بافتن بلد بودن که همه چی بهم گره می خورد...نیازی نی بگم تو خودت خوب می دونی که آدم که چه عرض کنم...حیوونِ ناطق چقد خودخواهُ پستِ...یه نیم نگاه که به دلت بندازیُ مرامُ معرفتُ تُف کنی مثه اونا به خودت نگاه کنی خوب می بینی که به اندازه ی موهای سرت از همه قشنگی های گندِ دنیا یادگاری داری... نیازی نی حتما به دلت سر بزنی نیگا این مورچه َ رو ... چند وقته همش با تو خوابِ با تو بیدارِ...الانم که ساعت 2 شبِ چراغ که روشن کردی پرید رو کاغذ سفیدتُ بت سلام کردُ گف اگه همه عالمم خواب باشن من با تو بیدارم! چی می خوای دیگه مگه تو؟ یه جف چِش مثه خودت واسِ خودت... گرچه خیلی کمتر از این حرفایی که خودتو با جیمی مقایسه کنی... جیمی کیه؟ اسم مورچه اس دیگه... کجا بودی؟ چی می گفتی؟ هان جیمی جان زد رشته ی کلامُ افکارُ قلمُ همه رو پاره ماره کرد... صد بار بش گفتم عَیزه من تو برایِ فصل کردن اومدی نه واس وصل کردن که!(عمدی بود زِر نزن) قرار بود مثه بقیه شی بعد یه نیگاه به یادگاری هاشون بندازی... نه حالا تا اون حد... جَو نگیردت بگی از ساعت خوابِ من گذشته درِ شهرِ دلم الان بستسُ فُلان ... یه نیگا به پوسِ دسِت هم بندازی بسِ واس یه شاهنامه سرودن از یادگاری هات... چقد بی خودی کِشِش می دی اَه ... سریالِ TVنی که بکشی پول بیشتر بگیری... هی می کِشی کاغذ بیشتر هدر می دی خاک تو سرِ گدات بنال خبرت... راستی حواست بود با کلی هف شروع کردم صفه 17 بودم امروزم هفتمِ! معلوم نی این گربه ها چه غلطی می کنن تو کوچه که تا صب صداشون نمی ذاره آدم بِکَپه... اَه ... عوضی یه کلمه دیگه حرفِ اضافه چرند بی ربط بزنی تا یه هفته از روان نویس محرومی...نه! غلط کردم بگو تا یه هفته نرو دسشویی ولی روان نویس ُ نگیر... بِنال پس... چشاتو که بستی تازه فهمیدی که از اولشم بسته بود! مثه آدم آهنی شدی بیچاره ... تازه شاپرک هم نداری که احساساتِ نداشتتو بیدار کنه... تاحالا موج سواری کردی؟! نکردی دیگه... اگه کرده بودی اینقد سیاه نمی نوشتی ... اصلا کلی بخوای در نظر بگیری همه جور سواری حال می ده... ماشین... موتور... دوچرخه... موج...اسب ... خر ... شتر...و البت می تونی گاهی اول خر کنی بعد سوار شی! به هر حال از ما گفتن بود از شما شنیدنُ به روی ِ خودت نیاوردنُ موزیانه بش عمل کردن! می دونی چرا؟ چون بت می چسبه... رها رو معنی کن... چند بخشِ؟! 2بخشِ ولی دوتا که شدی هرچیزی می بینی جز رهایی! حالا خودتُ خر کن بعد بده بقیه سوارت شن!تو... تو... خودِخودِ تو می خوای خوشگل بنویسی از ع...ش...ق!اووف... مُردی تا گفتی ها! بعضی چیزارو وقتی می خوای بگی واقعا باس جون بکنی... اصن اینا مهم نی که... مهم اینه که تو هر چی که دلت می خواد باشی ... می خوام احساساتی بگی... شروعُ حداقل!!!!!!! تو از کجا سیاه شدی یادته؟! از اونجایی بود که از حرف زدن با بقیه نتیجه نگرفتی... به چیزی که خواستی نرسیدی ... احساساتتُ بی خود خرجِ یه مشت احمق کردی که حتی لایق سواری نبودن چه برسه به اینکه سواری بگیرن... برو عقب... عقبُ عقبتر... اینقد برو عقب که دیگه کسی نباشه... اینقد برو عقب که سیاهی رو پاک کنی سفید شی... بعد با ع...ش...ق... بنویس ... با دوس داشتن... با سفیدی ... با پاکی... با صداقت ... با محبت... اینقد برو عقب که از شنیدن این حرفا تهوع بت دَس نده و نگی داستان تخیلیِ!!!رفتی؟! کوشی؟1 بسه دیگه نگفتم برو تو رحمِ مامانت که... خوب حالا شروع کن... دوباره از اولِ اول... دارم از تو می نویسم ... تو که اصلا نیستی... اصلا وجود نداری تا بخوای بگی که دوسِت دارم یا ندارم... تو که روحتُ گم کردمُ تو کلِ آدمایی که می شد گشتم تا پیدات کنم ولی نشد... تو که نگات مثه یه باغِ زیتونِ... تو که صدات مثه صدایِ فریادِ سکوتِ... اینقد واسه این تویِ من عزیزی که واسه چند صفه یا شایدم چند خط جاشو داده به تو! می خواد از تو بگه... شبا... شبا که چشاشو رو هم می ذاره... تو... می آیُ نمی ذاری بخوابه... تویِ خودمُ می گم ها ! یه چیزی مثه معجزه ای... واسه همه ی دردا درمون واسه همه خستگی ها آرامش واسه همه ی قَلما رنگ واسه همه بچه ها بستنی و ...نگات که نمی شه کرد ولی همیشه واسه نگات یه باغ تصور می کنه... یه باغِ پرِ بلور که وقتی نور از توشون رد می شه و برق می زنن حس می کنی تو بهشتی! دُرُس مثه بازتاب نور تو آب رویِ دیوار که آدمُ یادِ بلور می ندازه... تویِ این صحرایِ دور... توی ِ این تنگِ غروب.... ول کن بابا این چرندیاتُ ... تو حتی تو رحمِ مامانِ هم رفتیُ نشد... کار نشد نداره را داره... خوبم داره... نشدش وقتیِ که نخوای بشه... تو نخوایُ اون پشتت باشه... اونوقت اگه همه دنیا خودشونو پاره کنن که بشه هم نمی شه... عینکتو می زنی... یه عینکِ سیاهِ گنده... چِشُ ابروتو می پوشونه... همه جا شب می شه...رنگِ جوهرِ تو روان نویست... رنگِ آدمایِ صد رنگ...راه که می ری صدایِ پاتُ می شنوی صدایِ کفشِ خودتو... انگار تو ثابتی زمین داره می ره... مثه دویِ ثابت... و گاهیم مثه... مثه گذرِ زمان... دَس می کنی تو جیبتُ دنبالش می گردی... سرماش به دسِت می خوره و یه خوره و یه خوشیِ بی دلیل بت دس می ده... سرت خالیِ خالیِ... خودت خالیش کردی امشب خواستی همیشه شب شه و سرتُ مثه یه سطل آبِ شور دریا خالی کردی...همش فرو رف تو زمین... خودتم یه روز فرو می ری... خلاصه سرماشُ که حس کردی محکم می گیریش تو مشتت... دَرِش میاریُ سیگاره گوشه لبتُ یکم جابجا می کنی... همین یه دونه رو داری...اونم گذاشته بودی پشته گوشِت واسه روزِ مبادا... امروز که اومدی ورداریش دسِت که خورد پشتِ گوشِت حس کردی مخملی شده! اَه که چقد چِندِشِت شد... واسه همین سطلِ سرتُ خالی کردی تو زمین تا حداقل دیگه عذاب نکشی ... دسِتو می گیری دورِ سیگارُ روشنش می کنی یه پکِ کوچولو می زنی... بویِ دودِش چقد گرمُ خوشمزه اس! اما دیگه هیچیُ یادت نمیآره ! انگار اصن حس نمی شه! فک نمی کردی اگه اون سطلُ خالی کنی اینقد سبک شی... حتی سبک تر از وقتی که اونا قرص می ریختن تو حلقت... برده بودنت تو اونجا که پنجره هاش میله داشتُ شبا دراشُ قلف می کردن! همش مواظبت بودنُ در عینِ اینکه می خواستن نشون بدن که تو کارِت دخالت نمی کنن حس می کردی تو توالتم دوربین گذاشتنُ واسه نفس کشیدنم ازشو اجازه می گرفتی! دسِ خودت که نبود اثرِ قرصا بود انگار... یه دفه که یکی از قرصا رو تو توالت انداختی جایِ دوتا سه تا نفس کشیدی... بستنت به تختُ به زور بت کلی آمپول زدن ولی تو حالت خوب بود! روز مجبور بودی با عینکِ سیاه جلویِ پنجره بشینی ُ پاهاتُ بغل کنیُ مثه زندانی ها به بیرون زل بزنی... اونا فک می کردن تو کور و کری چون وقتی پیشِت بودن انگار نبودن! همش با عینکِ روزارو می کشتی تا بلکه شب شه ماه بیاد بش بگی که غصه نخوره... بگب که یکی مثه تو هَس که مثه اون محتاجِ خورشیدِ و تنهاس! بگی که تازه اون خورشیدُ داره و گُمش نمی کنه اما تو! اون روزم مثه بقیه روزا زانوهاتو بغل کردی بودی و با همون عینک به بیرون زُل زده بودی... روزِ تعطیل بود... همه رفته بودن ... یکی اومده بود دنبالشون... اما تو ... همش به خودت می گفتی اگه کسی هم بیاد نمی ری... دلت نمی خواس بهترین دوستت ... غصه دار شه! می گفتن یه چیزی قرارِ نو بشه ... چی بود؟! یه چیز که واسه همه اهمیت داش قرار بود نو بشه... همه منتظره نو شدنش بودن... اما تو می گفتی هیچ چیزِ نویی وجود نداره... چون همه چی پوسیده! حالا تو این لجن زار چی قرار بود نو بشه... یادت نمی یومد... ولی نوکِ زبونِتِ... یادش به خیر شبا که بچه بودی بغلِ هیشکی نمی خوابیدی جز خودت چون همه بغلِ مامانشون می خوابیدن... ولی مامانِ تو! بعدِ فاجعه ی دیدنِ تو ... قبل از اینکه از اون مایع غلیظِ تو شیکمش بیرون بیای بات چی کار کرد؟! کسی بت نگف خودت شنیدی! پرستارِ می گف که اینا حالیشون نی که تو سالمی... می گف مامانت می خواسته بکشتت اما جونِ سگ داشتی ... به زور می خواستی باشی... بعدم که به اجبار تورو پس انداخته... ولت کرده چون معلوم نبوده که استغفرا... معلو نبوده که تو واس کدوم مرتیکه ...بودی... خلاصه حالِ فک کردن نداری ... ولی همون پرستاره یه شب که خیلی غصه داش اومده بود واست قصه بگه... تو اون شب یه حالی شده بودی ... اولین بار بود که دلت می خواس یکی جز خودت بغلت بگیره... صورتِ خیسِ پرستاره برق می زد... دسِ گرمِشُ رو موهات می کشیدُ تو یه بویِ خوبی حس می کردی... نمی دونستی بوی ِ چیه ولی یه بار تو TV یه جایِ خیلی بزرگ نشون داده بود که توش پرِ آب بودُ آبابش می رقصیدن... تو که تا حالا اونجا نرفته بودی ولی گوینده می گف اسمش دریاس! اونکه رو موهات دس می کشید یه بویی حس می کردی... فک می کردی که دریا اگه بو داش حتما اینجوری بود... اون شب اون واست تعریف می کرد که یکی یه تاجی داشت که معرکه بود... به خصوص تو نورِ خورشید... یه روز که می آد حرف بزنه... آخه اون پادشاه بود... اسمش فرشید نه نه نه جمشید شد... دُرُس یادِت نی چی می گف... آخه بیشتر غرقِ صداش می شدی تا حرفاش! ولی اینگار گفته بود یه... یه... یه روز میاد حرف بزنه... تاچشم خیلی برق می زنه... می شه نو روز! آهان حالا فهمیدی ... این روزه عوضیِ لعنتی که تو همش ازش فرار می کردی با عینکت قرار بود نو بشه! واس همین اونجا خلوت بود...فقط تو بودی... حتی مستخدمم رفته بود... تو طبق عادت نشستی دمِ پنجره و خودتُ بغل کردی... یه بویی... بوی پِشگل میومد انگار! خیلی واست عجیب بود... عجیب ترش این بود که روز قرار بود تو شب نو بشه! هرچقد با خودت کلنجار رفتی معنیِ این یکیُ دیگه نفهمیدی... چه چیزایِ مزخرفی! بد به حالِشون که یکی مثه تو نمی فهمتشون! از این فکرت خوشِت اومده بود... لبخند زدی... شب بودُ کسی هم نبود... هوس کردی که عینکِتُ ورداری از چشمات... انگار که تو جنگلی که رو به رویِ اتاقت بود یه چیزی تکون می خورد که تو با عینک نمی دیدی! بالاخره به خودت اطمینان دادی که اگه عینکِتُ برداری بهتره کسی هم نیست ... چقد احساسِ شجاعت می کردی ... عینک که داش از جلویِ چشمت کنار می رف برقِ برگِ درختارو دونه دونه می دیدی ... حتی شبنمی که روشون بودُ... اون پرستاره ... همون که وقتی دس به موهات می زد بویِ دریارو حس می کردی... با یه نفر دیگه... یکی که داش سیگار می کشید با یه فندکِ فلزی... که سرد بود... صورتِ پرستاره با نورِ فندکِش برق زد... سیگارش که تموم شد فورا زیرِ پاش لهش کرد... ... ... نمی فهمیدی... نفسات تند تند می زدُ از چیزی که می دیدی حالت بد می شد! چرا اون دستا که بوی ِ دریا داش با اون شدت اون یارو رو به سَمتِ خودش می کشیدُ با ولعُ حرصِ باور نکردنی سعی داش اونو با خود ش یکی کنه! اون حتی درد می کشید... نمی دونی چرا حس کردی چشات خیسِ... این حالت خیلی عجیبُ تازه بود! فک نمی کردی که از چشایِ توام مثه چشایِ اون پرستاره شبی که واست قصه می گف آب بیاد... یه آبِ شور! گوینده ی TVمی گف آبِ دریا هم شوره! یعنی اون همه آب واسه چشمِ؟!!! مگه کی شه؟!!! حرکتش چی؟ اون از کجاس؟ همینجور که تو حالِ خودت بودیُ سعی داشتی از دنیایِ دورو برت سر در بیاری... یهو یادِ مادر ندیدت افتادی خودتم نمی دونی چرا!!! عرقِ سرد کرده بودیُ حالِت بد بود... پرستاره چشاشُ بسته بودُ انگار که اصن تو این دنیا نبود... و اون مرده که سیگار کشیده بود... با اون حرکتا و حالتایِ تندُ زنندَش... نمی فهمیدی که چرا اون پرستاره جایِ اینکه از این رفتاره اون مرده ناراحت بشه بیشتر اونُ به طرفِ خودِش می کشید... دُرُس مثه حیوون باهاش رفتار می کرد... تازه تو از پشتِ پنجره اون مَردَ رو دیده بودی که با سگش بازی می کرد خیلی بهتر از این با سگِ بازی می کردُ نوازِشش می کرد! دلت می خواس ذهنتُ خالی کنیُ بخوابی... ولی یهو انگار اون مردِ دیدت ... دیگه تکون نمی خورد! پرستارِ حتی سعی نکرد دلیلِ این تکون نخوردنُ بدونِ... بازم اونُ به طرفِ خودش می کشیدُ دلش می خواس باش بد تر از سگ رفتار کنه! اون مَردِ تورو به پرستارِ نشون داد... تو اصن از جات تکون نمی خوردی... تو که گناهی نکردی همیشه هم رو پنجره بودی... سعی داشتی وانمود کنی که نمی فهمی اما یادِت افتاد که تنها کسی که می دونس تو می فهمی همون پرستارس ... پس چرا دُرُس رو به رویِ پنجره اتاقت؟!!! یعنی یادش رفته بود یا شایدم نمی دونس که تو اونجایی !!! بعد از اینکه اونا تورو دیدن نمی تونستی بفهمی که چی تو نگاهِ اون پرستارس... بیشتر شبیه ترس بود ... اون مرده خیلی عصبانی بودُ سرخ شده بود... پرستارِ سعی داش آرومش کنه و بهش بفهمونه که اتفاقی نیُفتاده... اون مردِ با عصبانیتُ سرعت حمله کرد به طرفِ ساختِمون ... حتما به طرفِ اتاقت... پرستاره تنونست جلوشو بگیره... زورش نرسیدُ اون مردِ پرتش کردُ اون خورد زمین... تو اصن از جات تکون نمی خوردی... پرستاره به زور خودشُ از رو زمین بلند کردُ رسوند به پنجره ی اتاقت... از بدنِ بدونِ لباسش خوشت نیومد... پوستِ تیره ی تنش خیس بودُ ازش خون میومد چون اون مردِ پرتش کرده بود رو زمینُ از همه تنش خون می یومد... صورتش پُر از اشک بودُ سعی داش یه چیزیُ بت بفهمونه اما تو همه ی حواست رفته بود پیشِ چشایِ عسلیُ خیسش و موهایِ بورش! موهاش با نورِ اتاقت چه برقی می زد! دُرُس مثه فلز ... اون فلز که دسش بود... اسمش چس بود؟هان ! طلا! چشاشم دُرُس مثه برقِ نورایِ سفیده کوچولو تو شب! پرستاره با مشت محکم کوبوند رو شیشه و تو به خودت اومدی... شیشه اتاقت خونی بود... اون انگار سعی داش بت بگه درِ اتاقِتُ ببندی... وقتی دید بی فایدس رف... تو حتی از جات تکون نمی خوردی... جایِ دستایِ خونیش رو شیشه بود... دلت می خواس به شیشه زبون بزنیُ ببینی چه مزه ای داره! همین جور تو حالِ خودت بودی که درِ اتاقت وا شد همون مرده بود... یه آمپول تو دسِش بود که توش خالی بود ... اون حتی بت حمله هم نکرد... آروم بات حرف می زدُ سعی داش بت بفهمونه که باید بذاری این آمپولُ بت بزنه! تو چشماش یه چیزی بود... انگار که... نه! حالا مطمئن بودی که اون ازت می ترسید... جوری بات حرف می زد که وقتی آدم یه حیوونِ وحشی رو می بینه باش حرف می زنه و سعی داره اعتمادشُ جلب کنه... از این رفتارش حسِ خوبی نداشتی! تو بی آزار بودی...حداقلش از اون بی آزارتر بودی... دلت نمی خواس به حرفش گوش ندی... تو که این همه آمپولِ پر زده بودی یه دونه خالیش که چیزی نبود... فک می کردی که اون مردِ دیوونه شده بت گف که بری تو تختت بخوابی... چار طرفِ تخت میله داش که دسُ پارو می شد باهاش بست... واسه کسایی بود که دادُ بیداد می کردنُ به حرفشون گوش نمی دادن ... همین که رو تخت خوابیدی اون مردِ میله رو بست... بعد با یه حالتِ عجیبی خندید... به نظرت خندش اصن از رویِ خوشحالی نبود! بعد اومد به طرفت تا اون آمپولُ که توش هیچی نبود بت بزنه ... از نزدیک که می دیدیش به نظرت جذاب می یومد... البته واس پرستاره...! سعی داشتی اونو با خودت مقایسه کنی... موهایِ زبرِ رویِ سینش تو رو یادِ یه چیزی می نداخت که خودتم نمی دونی چی بود... یهو پرستاره اومد تو... سعی کرد جلویِ مردَرو بگیره از پشت محکم کوبوند تو سرش... مردِ تعادُلِشُ از دس دادُ آمپول از دسِش افتاد ... تو اصن دلیلِ این رفتارِ اونارو نمی فهمیدی... یعنی پرستاره هم دیوونه بود! یه آمپول اونم خالی...که این حرفارو نداش ... تو که آمپول زیاد می زدی... تازه این پرستاره ام بت می زد... اتاق پرِ بویِ دریا شده بود! پرستارِ کنارِ مردِ نشسته بودُ با لرز سعی داش بفهمه خوبه یا نه! اصن منظره قشنگی نبود اون مرده رو زمین با یه پیرن با دگمه های باز... موهایِ زبرِ رویِ سینه اش... چشمایِ پر از اشکه اون پرستاره... یهو مردِ بلند شدُ محکم کوبوند تو صورتِ اون پرستاره... اینقد حرکتش غیرِ منتظره بود که پرستارِ بی هوش شد... تو فک کردی مُرده...!دلت می خواست 100 تا از اون آمپولا می زدی اما اونو تو اون حال نمی دیدی... رفتارِ مرده دیگه زیاد خشن شده بود نمی شد ازش لذت برد... حتی اگه هر دوشون مثه این دوتا دیوونه باشن ... تو همین فکرا بودی که مردِ باآمپول به طرفت اومد... نمی دونه چرا ولی انگار قرار بود یه اتفاقِ خاصی بیُفته یه حسِ عجیبی داشتی... مردِ بت نزدیکُ نزدیک تر می شد ... چشماتُ بستی ُ نفسِ عمیق کشیدی یهو یه فکرِ عجیبی به سرِت زد! بعضی ها همیشه از یه چیزی حرف می زدن که همه جا هستُ همه چیزُ می دونه و همه چیزُ می بینه... با اینکه اصن اون چیز یا اون کس رو نمی شناختیُ ندیده بودیش یهو حس کردی چقد بت نزدیکِ... تازه اونا که ازش حرف می زدنم ندیده بودنش! خوب اگه اون همه رو می دید اینا چرا وقتی که اون می دیدتشون ناراحت نشدن... حتما این آمپولُ می زد تا تو چیزایی که دیدی یادت بره... ولی اونم حتما دیده... اینا مگه می تونن به همه آمپولِ خالی بزنن... اَه که چقد این دنیایِ دورت عجیب بود! همش باید فک می کردیُ خودت جواب می داد... حس کردی مردِ بت خیلی نزدیکِ ... گرمایی که از تنش بلند می شدُ حس می کردی... اون گرما بویِ دریارو خراب می کرد... دلت می خواس فقط به همون چیزِ عجیب فک کنی که تو رو می دیدُ تو نمی دیدیش... همه جا چقد روشن شده بود...! یهو حس کردی یکی از پشت لباسِتُ می کشه... دگمه های پیرهنت باز بود... موهایِ زبرِ رو سینت مشخص بود... باید دگمه هارو می بستی این وضعُ دوس نداشتی ! به دستات نگاه کردی... یه آمپولِ خالی دسِت بود ... پرستاره داش بلوزتُ می کشید... اون مردِ رو تختِ تو خوابیدِ بودُ فقط نگات می کرد... اما بالِشِت خیس شده بود! پرستاره گریه می کرد و تو آپولُ انداختی زمین... دگمه هایِ ÷یرنِتُ بستی و از اتاق بیرون رفتی... این تو بودی؟!!! یهو آسمون نور دادُ صدا اومد... کلی آب میومد... اما شور نبود! مثه آبِ دریا و چشمت! چراغِ اتاقت خاموش شد... سردِت شد... کتِ مردَرو پوشیدیُ دس کردی تو جیبش... دسِت خورد به یه چیزِ سردُ مویِ بدنت بلند شد... فندکِ! پرستاره از پشت اومدُ دسِشو دورِ کمرت حلقه کرد... بویِ پشگل داش خفت می کرد! نفس نفس.......!!!!!!!
تو اگه حتی می خواستیَم نمی تونستی اما دیدی و گفتی نه! ندیدم! کی ؟ کو؟ کجا؟ "من اصلا تو حالِ خودمم" اینارو تو جوابِ دلت گفتی نه چشمات! دلت کنار میاد چون دیگه دستی نمی بینه! چون وقتی به مغزِ فندقیت سر می زنهErrorمی ده خلاصه دیدتُ ندیدی نگاش خواستتُ نخواستی خماری کشیدی تاحالا؟ نکشیدی دیگه عیزِ من ویلا ایجوری نمی گفتی! دوتایی که باهم زیر بارون قدم می زندینا... با یه جفت پا ! تو دیگه هیچی نمی خواستی و اون فقط تورو می خواس! دسِ گرمشُ نگاش ُ از همین حرفا که همه میگن دیگه... باقیشم میره رو لبشُ مزه ی دهنشُ.. خوردن ناخناتُ... "با نگات قهرم با چشات قهرم صدام نکن با صدات قهرم!" تو که تو اتوبوس خواب بودی زیرِ لب می شمُردی ۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۷-۷-۷-۷-۷-۷.... دیگه بلد نیستی؟ چرا بلدی اما لازم به شمُردن نی که چند قدم ازش دور می شی! به قولِ یارو به گوش کر ندا نزن یا یه همچین چیزی! یه جفت گوشِ کر که واس منفعتِ یکی دیگه کرِ نه حتی خودش! چه خواستنی؟ چه نزدیکی؟ حتی اگه تو دستاشم بودی بازم دور بود! آفتاب که هنوز نزده...؟؟؟؟؟؟؟ چشاتُ به زور باز می کنی تا بیدار شی دیرته...باس پیاده شی! نور آزارت می دهُ چشات اشک میاد...!!!!!!! با دس می مالیش تا کمتر اذیت کنه... یکی با یه بلوزِ سبز دُرُس کنارِ در واستادهُ بازم بت زل زده... همونکه ندید می گرفتیش... دیگه گیر افتادی چشات صاف روش باز شده بود... پُرِ خون و قرمز از خوابِ نصفه...چه سبزهِ... بازم سبززززززززززز!؟!؟!؟! نگاهش چه التماسی داره! پیاده شد "خانم نمی خوای پیاده شی بریم؟" به زور پا شدی ... چه سرده! سوز داره! یقه پالتتو کشیدی بالا و تو دستات ها کردی... زیر چشمی با نگات دنبالش گشتی... روبه روت که نبود... سعی کردی به خودت مسلط باشی... چیزی نشده! کی می گه خوابت پریده! کی می گه دیگه خوابت نمی بره؟ چشاتُ بستیُ باز تو دستات ها کردی... به اون فک کن.. به نگاش نه گوشِ کرِش! به خوبیاش نه نبودناش! به طعمُ عطرشُ گرماش... بازم واسش بخون زیرِ لب بخون... . . . . . . . "هستی من نفس نفس مالِ تو تمومه من عیدیِ هر سالِ تو"
+ نوشته شده در 88/04/13ساعت 19:16 توسط خودم |