|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
تا حالا به سرت زده بگردي رو زمين فرشته پيدا كني خيلي وقت بود كه دوست داشتم ببينم يه فرشته ي واقعي چه شكلي؟ اخلاقش چطوري؟ شنيده بودم فرشته ها پاك و معصوم اند و صورتشون يه زيبايي خيره كننده داره كه آدم ها رو نا خود آگاه جذب مي كنه امشب فهميدم كه بيشتر از اينكه فكر كنم حرف مي زنم و اين اصلا خوب نيست راستش امشب مهمون بوديم خونه ي داييم من دوتا دختر دايي دارم كه هميشه به يكيشون مي گفتم مثه فرشته هاست مي دوني اون موهاي طلايي و چشاي آبي مثه درياش لب هاي سرخ و خنده ي قشنگش هميشه تو ذهنم فرشته ها رو اينطوري تصور مي كردم فقط ظاهرش باعث مي شد كه اين تصور رو داشته باشم اين دختر داييم كه تعريفشو كردم بزرگ تر از اون يكي بود و اين دوتا يه داداش كوچولو داشتن كه هنوز همه ي فصل ها رو نديده بود دختر دايي بزرگ ترم چون معاشرتي تر بود بيشتر تو چشم بود كوچيكه كمتر با بقيه مي جوشيد بيشتر تو خودش بود و به همين خاطره كمتر جلب توجه مي كرد اما داداش كوچولوشون بيشتر با كوچيكه جور بود امشب واسه اولين بار وقتي كه داشت با داداشش بازي مي كرد فكر كردم كه خودش هنوز به اين نياز داره كه يكي نازش كنه آخه اون خيلي كوچولو بود اگه اشتباه نكنم هر فصلي رو نه يا ده بار ديده بود پس خيلي كوچولو تر از اون بود كه داداش كوچولوشو ناز كنه وقتي باهاش حرف مي زدو اون مي خنديد وقتي صداش مي زدو اون بر مي گشت امشب واسه اولين بار اينا به چشمم قشنگ اومد خيلي قشنگ وقتي داشتيم ميومديم دختر دايي كوچيكم خوابش برده بود جالب ايجاست كه مي خواست داداشش رو بخوابونه چند ديقه اي به صورتش زل زدم چه قدر روياي و دوست داشتني بود پوست سفيدو موهاي خرماييش كه بعضي جاهاش روشن تر بود چشماي بسته اش باعث شد كه به مژه هاش توجه كنم مي دوني مژه هاشم خرمايي بود و به نزديك چشمش كه مي رسيد روشن تر مي شد اينگار كه پشت پلكاش ستاره داشت به نظرم برق مي زد اينگار پلكاش شيشه اي بودن داشت خواب هاي قشنگ مي ديد و من هم خواب هاشو از پشت پلكاش لمس مي كردم حتي لك هاي روي صورتش كه به خاطره حساسيت پوست سفيدش به آفتاب بود به نظرم خيلي قشنگ ميومد لب هاي كوچولو و قرمزش منو ياد گل هاي سرخ مي ا نداخت يه لبخند قشنگم روش بود كه فك كنم به خاطره روياهاي قشنگش بود لب هاش بي اختيار منو ياد بوسه هايي انداخت كه به سرو صورت داداش كوچولوش مي زد مي دوني من موهام صاف و هميشه آرزو داشتن موهاي فر رو داشتم اما اون موهاش تاب داشت و هميشه موهاشو محكم مي بست تا معلوم نشه اما به نظر من موهاش خيليم قشنگ بود دستاي كوچولوش كه با اونا به مامانش كمك مي كرد همه ي اينا باعث مي شد كه بيشتر بهش نگاه كنم اونم مثله فرشته ها بود مهربونيش و خيلي از خوبي هاي ديگش يهو اثر انگشت اون فرشته رو بالاي لباش ديدم مي گن وقتي بچه مي خواد به دنيا بياد همه چيزو مي دونه اون وقت يه فرشته ميادو انگشتشو مي ذاره بالاي لب اون اون انگشتشو فشار مي ده و اون كوچولو همه چيز از يادش مي ره واسه همين كه پشت لب مون يه فرو رفتگي هست اينگار جاي انگشت اون فرشته پشت لب دختر داييم پر رنگ تر بود نسبت به مال من شايد چون اون هنوز معصوم و شبيه فرشته هاست كاش بتونه هميشه اينقدر ماه باشه كاش منم مي تونستم مهربونيمو نگه دارم امشب فهميدم كه دورو برم پر از فرشته هاي قشنگه فقط كافي يكيم دقت كنم و مهربون تر نگاه كنم همه ي بچه ها همه ي كسايي كه پا كي دوران كودكيشون رو نگه داشتن همه شون فرشته هستن امروز بازم يه چيزه تازه ياد گرفتم بازم سعي كردم بهتر باشم و مهربون تر زل زدن به صورت يه فرشته خيلي رويايي بود كاش كنارم بودي و مي ديديش كاش مي دونستي كه دنبالت مي گردم فرشته من كاش....
+ نوشته شده در 87/06/20ساعت 15:36 توسط خودم |