|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
نگين اومد مدرسه يادمه اون روزا هر روز يه قصه اي سر هم مي كرد و برام مي گفت تا من تعجب كنم و ذوق زده شم اون موقع ها تقريبا همه چي رو باور مي كردم مدرسه نبود مهد مي رفتم كه با نگين دوست شدم يادمه آخرين بار كه مداد رنگي هامو دادم بهش مداد قرمزم كه بيشتر شبيه نارنجي بود گم شد ولي من تمام مداد رنگياشو سالم نگه داشته بودم حتي زياد تراششون نكردم كه مبادا كوچيك شن تمام اون روزو به خاطره مداد رنگي هام گريه كردم وقتي مامان از بازار اومد و علت گريمو بهش گفتم خنديد و گفت يكي ديگه مي خره اما من همونا رو دوس داشتم و حرفش عصبانيم كرد بعد كه رفتم مدرسه خونمونو عوض كرديم واومديم سعادت آباد بابا سرويس گرفت آخه خواهر كوچيكمم اون سال مي رفت مدرسه حكمت 1 بعدم آقا والي شد راننده اتوبوسمون رو شيشه نوشته بود نيگام نكن آب مي شم آقا والي قبلنم من و مي برد مدرسه هميشه بوسم مي كرد يادمه چون صورتش ريش داشت اذيتم مي كرد و غر مي زدم اون سال نگينم سرويس گرفت ولي خونشون 2 قدم با مدرسه فاصله داشت!! فقط مي خواست بيشتر با هم باشيم اون موقع ها خانه ي سبز همه زندگيم بود واسه سريالش لحظه شماري مي كردم عاشق فريد و باباش بودم به خصوص باباش يه بار نگين برام تعريف كرد كه رفت سر يكي از صحنه ها و رو در رو گفت خسرو شكيبايي دوست دارم اين كه اون مي گفت واسه من خواب بود... من عاشق شعره آخره خانه ي سبز بودم و هميشه غلط مي خوندمشو به همه مي گفتم اين كه من مي خونم درسته! سبزه سبزم ريشه دارم من درختي استوارم سبزه سبزم ريشه دارم در زمستان هم بهارم شورو عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم هر چه هستم هر چه باشم چشمه ام پاكم زلالم سبد سبد ستاره از آسمون مي باره تو قلب پاك گلدون بهار خونه داره بيا بيا دوباره كه شام به انتظاره *درستش چشام بود كه منه كله شق قبول نداشتم بارون داره مي باره تو رو ياده من مياره تــــــو رو ياده من مياره... امشب برات اشك ريختم روح آسموني ولي سبزت قرين رحمت مهربونم....
+ نوشته شده در 87/04/30ساعت 0:50 توسط خودم |
یکی دل تنگه...
دل تنگه خودشه نه من نه هیچ کسه دیگه!
گم شده به ته خط رسیده ولی هنوز اوله راه
هنوز از پوچی سایه نمی هراسه!
من چی داشتم بهش بگم؟
کاریو که من نکردم تو بکن
چیزیو که من ندیدم تو ببین
توی شهری که سنگاش یخ بسته ولی بهت سنگ می زنن
شقایقی رو که من نچیدم تو بچین!
ولی دودو با هم می دیم تو ریه هامون
آتیش از من!
ته ته دلم اونجا که پره جلبک های سبزه
هیچ جاذبه ای نداره و پر آدم آهنیه!
مگه من آهن ربام؟!
رو هوام مثه دود
تمیزم مثه وقتی که تو لجنا گل بازی می کردم
هنوزم موقعه ی گریه می لرزم
مثه گریه های پر از حسادت بچگانه ی بچگیم
من هنوزم حسودم!
من پر از بودنم و پر از زندگی
چون خون کثیفم هنوز جرئت رفت آمد تو این شیلگارو داره و من
هنوزم که هنوزه
جرئت قطع این شیلنگ....![]()
به کسی نگو
من معتقدم
تو هم باش
نفس می کشیم حتی تو دود و کثافت
مزه ی ترش زندگی....آخ ته دلم ضعف رفت!!!
+ نوشته شده در 87/04/17ساعت 2:41 توسط خودم |
فک نکن نخواستنم نداشتنم نبودنه فک نکن نگفتنم ندیدنه من دستام با همه کثیفیشون فک نکن بی تو نفس بریدنه لمس من حس صدای انتهاس فک نکن نخواستنم نخواستنه داشتنه من وسعته بی انتهاس فک نکن نبض همه آرزوهام دل بریدن از همه فرداهامه... شایدمنم مثه سهراب : (نسبم به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد....)
خوب تابستونه 87 شروع شد!
امروز خواهری بم گفت سدره حواست هس؟ امروز كنكور رياضي بودا يعني از همين لحظه شمارش معكوس تو شروع
شد
بابا انگار همين ديروز بود پارسال تابستون به برو بچه كنكوري مي خنديدم...
فك كنم جدا بزرگ شدم
اه چه بد...نمی خوامممممممممممممممممممممممممممممممم
می خوام کوچولو بمونم
حیف شد رفتم در خونشون بهش گفتم گفت نمی شه...
تو:یادت رفت اون روزا که همه آرزوت بزرگ شدن بود بیشتر دونستن؟
اون روزا که همه چیت فیلمای تو تلویزیون بود آدمای توش...
یادته ۷ یا ۸ ساله بودی عاشقه چه فیلمی بودی؟
من:آره یادمه اسب سیاه تازه عاشق الکس بودم اون موقع ها خوابشم می دیدم
تو:خوب چی آروز می کردی؟
من:راستشو بگم؟ بی خجالت؟ ولی باید قول بدی به هیشکی نگیا باشه؟
تو:من که می دونم می خوام تو دوباره بگی... تازه تاحالا شده به کسی بگم؟
من: نه نشده باشه می گم
درگوشت میگما...آرزو می کردم بزرگ بودم باهاش عروسی می کردم...ولی اون موقع ها معنی عروسیو نمی
فمیدم...
تو: خوب حالا چی می گی ؟
من: می گم از بزرگ شدن بیزارم از دنیای زشت آدم بزرگا بدم می آد
تو: چرا فک می کنی دنیاشون زشته؟
من: چون دیده زشتی بهش دارم چون آدمای دورو برم اونجور که من دوس داشتم نبودن و نگفتن
تو: پس همه چی باید باب میل تو باشه؟
من: نه اونجوریم کیف نمی ده... نمی دونم تو بم بگو!
تو: ببینم تو خودت می دونی چی می خوای؟
من: راستش نه من خیلی وقته که گم شدم نه کسی صدامو می شنوه نه پیدام می کنه هیشکی نمی غهمه چی می گم حتی
خودم!
اما تو همیشه می شنوی می فهمی هستی و جواب میدی...
تو: به من اعتماد داری؟
من: معلومه دارم فقط جرئت و جسارت نشون دادنم کمه خیلی کم اونقد که تو فک می کنی ندارم...
تو: دیدی امروز تو اون داستانه به کوه نورده گفتم طناب و ول کن ول نکرد؟ توام بهش چسبیدی ولش کن!
من: بذا داستانو مرور کنم(کوهنوردی تو تاریکی تو کوه زیر پاش در می ره گیر می افته
به خدا می گه بم کمک کن خدا می گه پس توام بم اعتماد کن تو الان از یه طناب آویزونی ولش کن!
کوه نورده می ترسه و گوش نمی ده...
اخبار تلویزیون: دیشب یه کوهنورد در حالی که محکم به طنابش چسبیده بود یخ زد و مرد جالب اینجاس که
فاصله اش تا زمین فقط یه متر بود!)
خوب حالا من باید طناب و ول کنم
کمکم کن بهم بگو کی کجا...؟!!!!!
تو:من همیشه کنارتم فقط کافیه وقتی هوا رومی دی تو ریه هات یه نگاه خرج دیدن کنی
حرف رسول من یادت نره:
اگه کسی رو سرزنش کنی نمی میمیری مگه اینکه به خاطره همون کار سرزنش شی!
لحظه به لحظه تو یادتم به یادم باش...
من: پس من خوبم توام خوبی...![]()
+ نوشته شده در 87/04/07ساعت 1:51 توسط خودم |