تبليغاتX
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم

آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم

و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مى‏كنند و تكبر نمى‏ورزند


Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

بدو بیا تا بابزرگ نیومده بریم پشت بوم

 

اسباب بازی هارو که نیاوردی...

 

عیب نداره من اینا رو از تو بوفه برداشتم کم هس اما خوب 2تا خاله بیشتر نمی شیم بقیه می شن بچه...

ببینم چیا آوردی...

(استکان 4 تا

2تا سینی فلزی از این گرد کوچیکا

یه قوری یه قندون 5 تا نلبکی

6تا قاشق یه نمک پاش 3پیش دستی ملامین

یه دیگ کوچیک و گوشت کوب و چاقو...)

از پشت شیشه سرک می کشن و تیکه تیکه ظرف ها رو می برن پشت بوم...

آخ جون اینجا کلی پُشتی هس می تونیم خونه دُرُس کنیم...

پشتی ها رو مربع مستطیل می چینن یه خاله با 3 تا بچه یه خاله با 4تا ...

تو خونه ها همین قد جا هس که کیپ کیپ بشینی...

حالا وقته تقسیم اسباب هاس...

قوری و قندون مال من بقیه رو تو تقسیم کن...

اِهِکی فک کردی خیلی زرنگی؟ اون دو تا من، بقیه رو تو تقسیم کن...

خواب باشه... اصن چه بهتر ! دیگ مال من چاقو و گوش کوب ُ...

صب کن ببینم ایجوری من تو چی غذا بپزم؟

من تو چی چای درس کنم...

...

ول کنین بابا ما خوراکی آوردیم

چی هس حالا؟

غوره... برگ غوره ...آلبالو... نمک... خیار... گوجه سبز...چایی...تاید... صابون ... شامپو... گلِ سر... مسواک...آینه... یه مشت سنگ... برگ گل شمدونی...

واستا واستا

منم از تو باغچه چندتا کرم پیدا کردم

اه ه ه ... چِندِش...

اینارو که نمی شه خورد آخه!

از هیچی که بهترِ!

من که به مامانم می گم از تو کیفش ماتیک برداشتی...

اِی نامرد...منم که می دونم فندک و سوئیچ ماشین بابات کجاست...

تازه سمبه ی چرخ گوشتم همه فهمیدن گم شده... من که می دونم کی به جای استخون داده به سگِ تا چالش کنه تو باغچه...

شما دخترا همتون همینین خاله بازیم شد بازی...

( لگد می زنه خونه ها رو خراب می کنه...

آشوبی به پا می شه که نپرس... یکی موهای اون یکی رو می کشه... یکی اون یکی رو گاز می گیره... یکی سنگ پرت می کنه... یکی هم دامنشُ گرفته جلوی آشپزخونش تا چیدمانشُ خراب نکنن...2 3 تا از کرم له شدن... آلبالو ها فرشُ کثیف کردن...

یکی آب ُ صابون قاطی کرده با دستاش حباب درس می کنه... یکی چاقو برداشت موهای اون یکی رو برید... یکی برگارو می جوه و صدای گوسفند در میاره...یکی برگای گل رو با آب دهن می چسبونه رو ناخناش تا مثه لاک بشه... دوتاشون هنوز دارن قوری و قندونُ به سمت خودشون می کشن... یکی با گوشت کوب زد رو قوری و قوری شیکس ... خوردش رف تو پای اون یکی...

سنگ خورد و سر یکی شونو زخمی کرد... اما از بس سرو صدا زیاد بود صدا به کسی نمی رسید... صدای زنگ در همشونُ ساکت کرد...)

اونکه هنوز داش از چیدمان آشپزخونش مواظبت می کرد آروم زمزمه کرد...

 

 

بچه ها بابزرگ اومد!

+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 12:23 توسط خودم |


چی فک می کنه؟

 

منو به زور انداخته تو ماشین که چی؟

 

آهنگی که دوس دارم... شیشه های تا ته پایین وقته بارون...

 

سیگار کشیدن اون! هه هه! به دود حساسیت داش...

 

گذاشتنِ دستم رو دنده... لمسش موقع عوض کردنِ دنده...

 

شیش تیغه کردنِ صورتِ استخونیش... عطرِ من...

 

سیگار!

 

سردته؟ !

 

مسخره اس... باید پشتِ چِش نازک کنم و پوزخند بزنم...

 

چشامو از روش برگردونمو به بیرون زل بزنم...

 

کویر خشک و خاکی لبم حتی تحمل پوزخندم نداش... ترک برداش...

 

طبق عادت شرورع کردم به دندون گرفتن لبام...

 

مزه ی شور خون حس درندگیمو بیشتر می کرد...

 

نا خدآگاه زبونم روی دندونای نیشم سُر می خورد...

 

دلم می خواس بجوم... یه چیزه سختُ... مثه چِشای ناراسته اون...

 

بدونه اینکه سر برگردونم با گوشه ی چش نگامو خرجش کردم...

 

چشامو بستمو دستمو از زیر دستش برداشتم...

 

خدایا سرم به نقطه ی جوش رسیده بود... چشام سرخ می دید...

 

موهام تو دستای قفل شدم به هن هن افتاده بود...

 

یه لحظه چشم به آینه بغل افتاد... کامیون... در باز شد...

 

(سرشُ تو بغل گرفته و زار می زنه... زِرِ بیخود...

 

 هنوز چند تار از موهای نیمه جونش بین انگشتاش هن هن می کردن...

 

اما چندین متر از محلِ تولدشون که تو دستای خونی اون بود فاصله داشتن... .)

 

 

پ ن بی ربط: دیشب ۷ خط شدم ...

البته با مُل سرخ نه زرد...

البته تو خواب!

+ نوشته شده در 88/07/21ساعت 19:54 توسط خودم |


دس به من نزن کثافت...

بطری های من کوش؟

-یه لحظه گوش کن...

گفتم دس به من نزن...

-خیلی خوب آروم باش...

خفه شو به تو مربوط نیست بطری هامو کدوم گوری بردی؟ می گی یا...

- یا چی؟ هان؟

(با مشت می کوبونه تو سینش ... می زنه تو گوشش...- دستاشُ محکم نگه می داره و دیگه

زورش نمی رسه... تقلا می کنه...)

ولم کن عوضی...من می دونم...

- چیو؟ اینکه داری خودتُ می کشی؟ این که نمی گی چه مرگته؟

من... من...

- تو چی؟ بگو جایِ این همه زور زدن واسه فرار...

لعنتی من دیدمت...اضطرابِ تو چشماتُ...صورتِ سرخت از سازه دستاش...آشفتگیِ هوای

اتاقمون!

-چی؟ تو چِت کردی...

(-دستاش شُل می شه...-عرق سرد می کنه...-می لرزه...خودشُ می ندازه رو کاناپه ی

باباش...چشاشُ که می بنده اونو می بینه که تا خرخره خورده و خودشُ انداخته رو کاناپه و

خواب خماریِ و شیکمِ بشکه اش زیره زیر پوشِِ چرک و بنده کشیِ شلوارش بالا پایین می

ره...نفسِ عمیق می کشه جوری که تپش عطر نفسش تو هوا منجمد می شه...)

-اشتباه می کنی عزی...

(دستاشُ می ذاره رو لبش...)

هیشششش... هیچی نگو...هیچی...

(دس می کنه تو کیفش... پاکتِ سیگارشُ پیدا نمی کنه... رعشه ی دستاش کارُ سخت تر

کرده... کیفُ خالی می کنه رو زمین... پاکتُ پیدا می کنه...یکی شو در می یاره و می کشه

زیره راهِ نفسش...دستاش هنوزم رو ویبرس... فندکه لعنتیم بالا نمی آد...یه پک عمیق که فرو

می ده میره جلو دس به یقه اش می گیره...)

آخرین باری که کتابم  شدی یادته؟(داد می زنه...) یادتــــــه؟؟؟

همون موقع بود که داشتی متهمم می کردی ...

داشتی سرزنشم می کردی...

داشتی بم یاد می دادی ...

داشتی میزدی تو دهنِ همه اونا که زاویه دیدشون چپ بود...گستاخا؟

اون موقع یکی مثه منو چی صدا کردی؟؟؟

"احمق"

(صدایِ پاشنه ی کفشش می پیچه تو اتاق خوابِ گوشش و ملافه هارو بهم می زنه...بویِ دودُ

تو هوا تو حالِ رقصُ مستی منجمد می کنه...وقتی چمدونُ می خوابونه تو صندوق عقبُ می

خواد درُ ببنده زخمای پشتِ دستش زخمِ تولدِ سوختگی جدیدیُ که همون دم نطفش از بوسِ

خوش طمع لبایِ سیگارش بسته شده بود جشن می گیرن...

بارون اسیدیِ چشماش زمزمه می کنه...)

-صب کن...

زمزمه می کنه...

 

لعنتی من دیدمت...

 

 

 

پ ن بی ربط:من د ا ن ش ج و شدم!!!!!!!

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 2:8 توسط خودم |




Design by : Night Skin