|
آدمای حیوون یــــــــا حیوونای آدم |
|
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند |
تمام شب به جسم زمستونیت زُل زد... به لب های کبودت...می گفتی... "کبودی های بودن از خواستنی بودنِ نبودت کم نمی کنه... من آهنم کمربندِ پسرآقاجون آهن ربا و تهِ سیگارش ماسه... پسرآقاجون ضجه می زد...انگار که رو کلماتش ناخن می کشن... می گن خیلی مردی...اگه ۱۰۰نار از این مردیت به من ارث برسه خودمُ با همین جِر می دم آقاجون! باید حسش می کردم و با تو محال بود...موهای سفیدُ نگاه زندونی... دستای چروکُ صدای خش داری که مثه قطره های دس بند به دسِ بارون می چکید تو ابر لاله ی گوشم! به زخمی شدن؛به بی نفس شدن می ارزید!..." سرمای شیشه ی خیس و یخ بسته ی ماشین دیگه آزارم نمی داد... یاد تانکر نمناکُ سوراخ و نور و بید مجنون می افتادم... با یه عالمه علف نچریده زیرِ پاش... شب بدنِ بی لباسشُ به من داد و از خوابِ سایه ها پریدم! دیگه پشتِ پنجره محویِ مرموز به من چشمک نمی زد... اما هنو بخارِ بازدمم روش می بست... دیگه از بستن خسته شد... ... به یه آتیش گرم فک می کرد دستاش... گرفتن دستایِ سردی که عرق می کنن... نه حتی به نبستن بازدمش... صدا... " ما هردو برای هم هر ثانیه کم بودیم کی جز تو نمی دونست... ما عاشقِ هم بودیم!"
+ نوشته شده در 88/08/28ساعت 10:59 توسط خودم |
بدو بیا تا بابزرگ نیومده بریم پشت بوم اسباب بازی هارو که نیاوردی... عیب نداره من اینا رو از تو بوفه برداشتم کم هس اما خوب 2تا خاله بیشتر نمی شیم بقیه می شن بچه... ببینم چیا آوردی... (استکان 4 تا 2تا سینی فلزی از این گرد کوچیکا یه قوری یه قندون 5 تا نلبکی 6تا قاشق یه نمک پاش 3پیش دستی ملامین یه دیگ کوچیک و گوشت کوب و چاقو...) از پشت شیشه سرک می کشن و تیکه تیکه ظرف ها رو می برن پشت بوم... آخ جون اینجا کلی پُشتی هس می تونیم خونه دُرُس کنیم... پشتی ها رو مربع مستطیل می چینن یه خاله با 3 تا بچه یه خاله با 4تا ... تو خونه ها همین قد جا هس که کیپ کیپ بشینی... حالا وقته تقسیم اسباب هاس... قوری و قندون مال من بقیه رو تو تقسیم کن... اِهِکی فک کردی خیلی زرنگی؟ اون دو تا من، بقیه رو تو تقسیم کن... خواب باشه... اصن چه بهتر ! دیگ مال من چاقو و گوش کوب ُ... صب کن ببینم ایجوری من تو چی غذا بپزم؟ من تو چی چای درس کنم... ... ول کنین بابا ما خوراکی آوردیم چی هس حالا؟ غوره... برگ غوره ...آلبالو... نمک... خیار... گوجه سبز...چایی...تاید... صابون ... شامپو... گلِ سر... مسواک...آینه... یه مشت سنگ... برگ گل شمدونی... واستا واستا منم از تو باغچه چندتا کرم پیدا کردم اه ه ه ... چِندِش... اینارو که نمی شه خورد آخه! از هیچی که بهترِ! من که به مامانم می گم از تو کیفش ماتیک برداشتی... اِی نامرد...منم که می دونم فندک و سوئیچ ماشین بابات کجاست... تازه سمبه ی چرخ گوشتم همه فهمیدن گم شده... من که می دونم کی به جای استخون داده به سگِ تا چالش کنه تو باغچه... شما دخترا همتون همینین خاله بازیم شد بازی... ( لگد می زنه خونه ها رو خراب می کنه... آشوبی به پا می شه که نپرس... یکی موهای اون یکی رو می کشه... یکی اون یکی رو گاز می گیره... یکی سنگ پرت می کنه... یکی هم دامنشُ گرفته جلوی آشپزخونش تا چیدمانشُ خراب نکنن...2 3 تا از کرم له شدن... آلبالو ها فرشُ کثیف کردن... یکی آب ُ صابون قاطی کرده با دستاش حباب درس می کنه... یکی چاقو برداشت موهای اون یکی رو برید... یکی برگارو می جوه و صدای گوسفند در میاره...یکی برگای گل رو با آب دهن می چسبونه رو ناخناش تا مثه لاک بشه... دوتاشون هنوز دارن قوری و قندونُ به سمت خودشون می کشن... یکی با گوشت کوب زد رو قوری و قوری شیکس ... خوردش رف تو پای اون یکی... سنگ خورد و سر یکی شونو زخمی کرد... اما از بس سرو صدا زیاد بود صدا به کسی نمی رسید... صدای زنگ در همشونُ ساکت کرد...) اونکه هنوز داش از چیدمان آشپزخونش مواظبت می کرد آروم زمزمه کرد... بچه ها بابزرگ اومد! پ ن : آب سایه شو بهم نشون داد...
+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 12:23 توسط خودم |
چی فک می کنه؟ منو به زور انداخته تو ماشین که چی؟ آهنگی که دوس دارم... شیشه های تا ته پایین وقته بارون... سیگار کشیدن اون! هه هه! به دود حساسیت داش... گذاشتنِ دستم رو دنده... لمسش موقع عوض کردنِ دنده... شیش تیغه کردنِ صورتِ استخونیش... عطرِ من... سیگار! سردته؟ ! مسخره اس... باید پشتِ چِش نازک کنم و پوزخند بزنم... چشامو از روش برگردونمو به بیرون زل بزنم... کویر خشک و خاکی لبم حتی تحمل پوزخندم نداش... ترک برداش... طبق عادت شرورع کردم به دندون گرفتن لبام... مزه ی شور خون حس درندگیمو بیشتر می کرد... نا خدآگاه زبونم روی دندونای نیشم سُر می خورد... دلم می خواس بجوم... یه چیزه سختُ... مثه چِشای ناراسته اون... بدونه اینکه سر برگردونم با گوشه ی چش نگامو خرجش کردم... چشامو بستمو دستمو از زیر دستش برداشتم... خدایا سرم به نقطه ی جوش رسیده بود... چشام سرخ می دید... موهام تو دستای قفل شدم به هن هن افتاده بود... یه لحظه چشم به آینه بغل افتاد... کامیون... در باز شد... (سرشُ تو بغل گرفته و زار می زنه... زِرِ بیخود... هنوز چند تار از موهای نیمه جونش بین انگشتاش هن هن می کردن... اما چندین متر از محلِ تولدشون که تو دستای خونی اون بود فاصله داشتن... .) پ ن بی ربط: دیشب ۷ خط شدم ... البته با مُل سرخ نه زرد... البته تو خواب!![]()
+ نوشته شده در 88/07/21ساعت 19:54 توسط خودم |